لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت دوم- از فروپاشی «سوئیس خاورمیانه» تا تولد حزبالله

رویداد۲۴ | در سالهای ابتدایی دهه هفتاد میلادی، بیروت شهری متناقض و گرفتار در یک توهم باشکوه بود. پایتختی که در مجلات غربی به عنوان «سوئیس خاورمیانه» و زمینبازی نخبگان ثروتمند عرب ستایش میشد، در زیر پوست خود آبستن یکی از خونینترین نزاعهای تاریخ معاصر بود. ساختار سیاسی لبنان، همانگونه که پژوهشگرانی، چون روی جریجیری در واکاوی تاریخ این کشور اشاره میکنند، برآمده از یک ارگانیسم طبیعی و یک هویت ملی منسجم نبود. این ساختار، میراث مهندسی استعماری فرانسه در سال ۱۹۲۰ و متعاقب آن، محصول سازشی شکننده به نام «میثاق ملی ۱۹۴۳» بود.
میثاق ملی، فرمولی نانوشته، اما بهشدت صُلب بود که قدرت را نه بر اساس شایستگی یا حقوق شهروندی، بلکه بر مبنای سرشماری جمعیتی سال ۱۹۳۲ (که در آن مسیحیان با اختلافی اندک اکثریت داشتند) تقسیم میکرد. بر این اساس، ریاستجمهوری و فرماندهی ارتش به مارونیها، نخستوزیری به سنیها و ریاست پارلمان به شیعیان رسید و پارلمان با نسبت شش به پنج به نفع مسیحیان چیده شد. این الیگارشی فرقهای، اگرچه در کوتاهمدت ثباتی نسبی ایجاد کرد، اما در بلندمدت، لبنان را به مجمعالجزایری از طوایف تبدیل ساخت که هر یک دارای حامیان خارجی، شبکههای مالی و در نهایت، ارتشهای خصوصی خود بودند. در آستانه سال ۱۹۷۵، تغییرات دموگرافیک (رشد سریع جمعیت مسلمانان و شیعیان) و ورود متغیرهای رادیکال خاورمیانه، این لباس تنگ دوختهشده در سال ۱۹۴۳ را در آستانه پاره شدن قرار داده بود.
برای درک کلاف درهمتنیدهی جنگ داخلی، باید از تقلیل آن به یک نزاع سادهی مذهبی (مسلمان در برابر مسیحی) پرهیز کرد. این نبرد، تصادم خشونتبار طبقات اجتماعی، ایدئولوژیهای متضاد و هراسهای وجودی بود.
جناح راست مسیحی (جبهه لبنانی): سندرم قلعهی در محاصره
بیشتر بخوانید:
جنگ داخلی لبنان؛ پیچیدگیهای سیاسی یک تراژدی
بخت تیره عروس خاورمیانه/ اعتراضات مردم لبنان به انقلاب میانجامد؟
جنایتی تاریخی در قلب فلسطین| کشتار صبرا و شتیلا چگونه رخ داد؟
در رأس هرم قدرت، بزرگان و قشر الیت مارونی قرار داشتند. مارونیها خود را صرفاً یک طایفهی مذهبی در میان سایر طوایف نمیدیدند؛ آنها هویتی ملیگرایانه بر پایهی «فینیقیگرایی» برای خود تعریف کرده بودند که لبنان را موجودیتی متمایز، غیرعربی و پیوندخورده با تمدن مدیترانهای و غربی میپنداشت. در نگاه یک مارونی معتقد، لبنان تنها پناهگاه امن مسیحیت در خاورمیانهای بود که توسط رادیکالیسم اسلامی و ناسیونالیسم تهاجمی عربی محاصره شده بود.
بازوی اصلی و قدرتمند این جریان، حزب کتائب (فالانژها) به رهبری «پیر جُمَیّل» بود. جمیل که در سال ۱۹۳۶ در المپیک برلین شرکت کرده و تحت تأثیر نظم احزاب ملیگرای اروپا قرار گرفته بود، کتائب را به عنوان یک نیروی شبهنظامی به شدت منضبط، سلسلهمراتبی و مجهز سازماندهی کرد. در کنار آنها، حزب «ملیگرایان آزاد» (الاحرار) به رهبری کمیل شمعون و بازوی نظامی آن (ببرهای آزاد)، جناح راست را تکمیل میکردند. هدف اصلی و استراتژیک این جبهه، حفظ وضع موجود (Status quo)، دفاع از هژمونی مسیحیان بر ساختار دولت و ارتش، و مقابلهی بیامان با هر نیرویی بود که قصد برهم زدن این توازن را داشت. آنها مسلح شدن فلسطینیها و قدرت گرفتن چپگرایان را تهدیدی برای «موجودیت» خود میدانستند.
مسلمانان سنی: تضاد متنفذین سنتی و رادیکالهای جدید
مسلمانان سنی لبنان در موقعیتی دوگانه قرار داشتند. از یک سو، نخبگان شهری و خاندانهای ثروتمند سنی (مانند خاندانهای سلام در بیروت و کرامی در طرابلس) شرکای مارونیها در ادارهی کشور بودند و نهاد نخستوزیری را در اختیار داشتند. اما از سوی دیگر، تودههای سنیمذهب به شدت تحت تأثیر امواج ایدئولوژیک خاورمیانه، به ویژه «پانعربیسم» جمال عبدالناصر و بعدها آرمان آزادی فلسطین قرار داشتند.
سنیها از اینکه ریاستجمهوری مارونی اختیاراتی پادشاهگونه داشت و ارتش نیز تحت فرماندهی مسیحیان بود، احساس غبن میکردند. آنها خواهان توزیع عادلانهتر قدرت و تأکید بر «هویت عربی» لبنان بودند. با ورود سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) به لبنان، تودههای سنی و چپگرا، چریکهای فلسطینی را نه به عنوان یک نیروی خارجی، بلکه به عنوان «ارتش پنهان» خود برای ایجاد توازن قوا در برابر ماشین نظامی فالانژها و ارتش رسمی لبنان در نظر گرفتند.
جنبش ملی لبنان و دروزیها: ائتلاف سرخ علیه نظام فرقهای
بیشتر بخوانید: دروزی ها که هستند؟ | نگاهی به تاریخچه قومی در کانون درگیریهای جنوب سوریه
در کنار بلوکهای سنتی، یک جریان قدرتمند رادیکال قد علم کرد که قصد داشت زیرآب کل سیستم فرقهای را بزند. رهبری این جریان بر عهدهی شخصیتی به غایت پیچیده و استثنایی بود: کمال جنبلاط. او که خود یک فئودال بزرگ، رهبر سنتی طایفهی دروزیهای کوهستان شوف، و یک روشنفکر سوسیالیست بود، توانست ائتلافی بیسابقه به نام «جنبش ملی لبنان» تشکیل دهد.
این جنبش ملغمهای از حزب سوسیالیست ترقیخواه، حزب کمونیست لبنان، بعثیها، ناصریستها و سازمانهای چپگرای رادیکال بود. مانیفست آنها روشن بود: لغو کامل نظام سهمیهبندی مذهبی، تأسیس یک دموکراسی سکولار، و همسویی کامل لبنان با محور مقاومت عربی علیه اسرائیل. کمال جنبلاط با هوش سیاسی خود، توانست خشم طبقاتی شیعیان محروم جنوب، آرمانخواهی روشنفکران بیروت و توان نظامی چریکهای فلسطینی را زیر یک پرچم جمع کند. تا پیش از شعلهور شدن جنگ، این ائتلاف بزرگترین تهدید برای ادامهی حیات «لبنان مارونی» به شمار میرفت.
فلسطین و تأسیس «دولت در درون دولت»
بیشتر بخوانید:
مهمترین جنبشهای مبارزات فلسطین کدامند؟
تاریخ مختصر و غیرایدئولوژیک محور مقاومت | چگونه شکلگیری این محور سرنوشت خاورمیانه را تغییر داد؟
هیچ تحلیلی از جنگ داخلی لبنان بدون درک نقش بیبدیل سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) به رهبری یاسر عرفات کامل نیست. پس از شکست اعراب در جنگ ۱۹۶۷ و از دست رفتن کرانه باختری، و به ویژه پس از واقعهی خونین «سپتامبر سیاه» که منجر به اخراج چریکهای فلسطینی از پادشاهی اردن شد، لبنان به تنها پناهگاه و آخرین پایگاه عملیاتی مقاومت فلسطین در مجاورت مرزهای اسرائیل تبدیل گشت.
دولت لبنان، تحت فشارهای شدید اتحادیه عرب، در سال ۱۹۶۹ تن به امضای «پیمان قاهره» داد. این پیمان که یک خودکشی حاکمیتی محسوب میشد، به ساف اجازه میداد تا مدیریت امنیتی اردوگاههای آوارگان در لبنان را شخصاً بر عهده بگیرد و از منطقهی جنوب لبنان (که به فتحلند معروف شد) برای عملیات مسلحانه علیه اسرائیل استفاده کند.
در فاصلهی سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۵، ساف در لبنان به یک «لویاتان» تبدیل شد. آنها دارای بودجههای کلان نفتی از سوی کشورهای عربی، زرادخانههایی از تسلیحات نیمهسنگین، دادگاههای مستقل و ایستهای بازرسی اختصاصی در خیابانهای بیروت بودند. از نگاه نخبگان و شبهنظامیان مسیحی، این وضعیت دیگر حضور یک گروه پناهنده نبود، بلکه «اشغالگری مسلحانهی کشور توسط یک نیروی بیگانه» بود که امنیت و حاکمیت ملی لبنان را به سخره گرفته بود و با حملاتش به اسرائیل، بمبافکنهای اسرائیلی را به آسمان لبنان میکشاند. از سوی دیگر، برای جنبش ملی جنبلاط، عرفات و نیروهایش حکم کاتالیزوری را داشتند که میتوانستند سد مستحکم قدرت مارونیها را بشکنند.
مداخلات خارجی: شطرنجبازان خونین
بیشتر بخوانید: لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت اول- فقر، فرقه و تولد یک بحران بیپایان
لبنان به دلیل ضعف ساختاری دولت مرکزی، همواره آزمایشگاهی برای تسویهحسابهای منطقهای و جهانی بود.
سوریه و دکترین حافظ اسد: دمشق هرگز در اعماق استراتژیک خود، لبنان را یک کشور کاملاً مستقل نپذیرفته بود و آن را بخش جداشدهای از «سوریهی بزرگ» میدانست. حافظ اسد سیاست موازنهی قدرت را در لبنان پیش گرفت. او نمیتوانست بپذیرد که احزاب چپگرا و فلسطینیها با پیروزی بر مارونیها، یک دولت رادیکال غیرقابل کنترل در بیروت تشکیل دهند که ممکن بود بهانهای برای حملهی پیشدستانهی اسرائیل به لبنان و در نتیجه تهدید مرزهای غربی سوریه شود. به همین دلیل، استراتژی دمشق، فرسایشی کردن جنگ و حفظ نقش سوریه به عنوان تنها «داور نهایی» بود.
اسرائیل: برای تلآویو، لبنان تحت نفوذ ساف یک تهدید امنیتی درجه اول بود. استراتژیستهای اسرائیلی با فعال کردن دکترین «اتحاد با پیرامون» (و اقلیتها)، ارتباطات اطلاعاتی و نظامی پنهانی و گستردهای با رهبران مارونی برقرار کردند. آنها با تسلیح و آموزش فالانژها، به دنبال ایجاد یک نیروی نیابتی بودند که کار سرکوب فلسطینیها را در داخل خاک لبنان انجام دهد و در نهایت دولتی در بیروت مستقر کند که با اسرائیل پیمان صلح امضا نماید.
تراژدی یکشنبه ۱۳ آوریل ۱۹۷۵

فروپاشی یک سیستم، اغلب با رویدادی به ظاهر تصادفی، اما از پیشمقدرشده آغاز میگردد. در بهار ۱۹۷۵، تنش میان شبهنظامیان فالانژ و چریکهای فلسطینی در بیروت به نقطهی بیبازگشتی رسیده بود. خیابانها مملو از سلاح بود و دولت مرکزی در فلج کامل تصمیمگیری به سر میبرد.
صبح روز یکشنبه، ۱۳ آوریل ۱۹۷۵، پیر جمیل برای شرکت در مراسم غسل تعمید به کلیسایی در محلهی عمدتاً مارونینشین «عینالرمانه» در حومهی بیروت رفت. در حین برگزاری مراسم، افراد مسلح ناشناسی از داخل یک خودروی در حال عبور، به سمت جمعیت حاضر در بیرون کلیسا آتش گشودند. پیر جمیل جان سالم به در برد، اما چهار نفر از جمله چند تن از محافظان و اعضای ارشد حزب کتائب کشته شدند. این ترور نافرجام، دستگاه نظامی فالانژها را در وضعیت آمادهباش کامل و جنون انتقام قرار داد. شبهنظامیان مسلح مسیحی بلافاصله خیابانهای اطراف را مسدود کردند.
چند ساعت بعد، در ظهر همان روز، یک اتوبوس مسافربری حامل دهها چریک و غیرنظامی عضو جبههی آزادیبخش عرب (متشکل از فلسطینیها و لبنانیهای هوادارشان) که از یک گردهمایی در محلهی «صبرا» بازمیگشتند، بیخبر از وضعیت امنیتی، وارد منطقهی عینالرمانه شد. فالانژها که در کمین نشسته بودند، اتوبوس را در خیابانی باریک متوقف کردند. رگبار سنگین مسلسلها، شیشههای اتوبوس را خرد کرد. در یک کشتار بیرحمانه و یکطرفه، ۲۷ نفر از سرنشینان اتوبوس به قتل رسیدند. خون جاریشده بر آسفالت عینالرمانه، بلیط یکطرفهی ورود لبنان به دالانی تاریک بود. تا پیش از نیمهشب، تمام توافقات سیاسی فرو ریخت، سنگربندیها آغاز شد و صدای خمپارهها خواب بیروت را برای پانزده سال آزگار آشفته ساخت.
ظهور «خط سبز» و جراحی فیزیکی پایتخت
با آغاز جنگ، سرعت فروپاشی نهادهای نظامی و انتظامی رسمی لبنان حیرتانگیز بود. ارتش لبنان که خود بر اساس سهمیهبندی مذهبی تشکیل شده بود، در برابر وفاداریهای طایفهای متلاشی شد. ظرف چند هفته، خیابانهای کاسموپولیتن بیروت، جای خود را به میدان نبرد شهری بیرحمانهای دادند که در آن، تکتیراندازها حاکمان بلامنازع حیات و ممات شهروندان بودند.
این درگیریها منجر به ایجاد یک شکاف فیزیکی و روانی عمیق در ساختار پایتخت شد؛ مرزی که در ادبیات ژئوپلیتیک خاورمیانه به «خط سبز» شهرت یافت. این خط که در امتداد جادهی دمشق و از قلب تجاری شهر کشیده شده بود، پایتخت را به دو بلوک کاملاً متخاصم تجزیه کرد. در شرق این خط، «بیروت شرقی» قرار داشت؛ قلمروی یکدستسازیشدهی شبهنظامیان مارونی که با خشونت تمام، ساکنان مسلمان و فلسطینی را از محلات خود اخراج کردند. در غرب این خط، «بیروت غربی» شکل گرفت؛ پایگاه پرآشوب ائتلاف فلسطینیها، چپگرایان، دروزیها و شبهنظامیان مسلمان.
خط سبز یک مرز رسمی با سیمخاردار نبود؛ بلکه یک کُریدور مرگ، متشکل از ساختمانهای مخروبه، خیابانهای تکهتکهشده بر اثر اصابت خمپاره، و سنگرهای انباشته از کیسههای شن بود. در مشهورترین نبرد ماههای نخست که به «جنگ هتلها» معروف شد، شبهنظامیان برای تسلط بر هتلهای لوکس و بلندمرتبهی مرکز شهر (نظیر هالیدی این و سنت جرج) با آر. پی. جی و توپخانهی سبک به جان هم افتادند. این هتلها که روزگاری نماد شکوفایی سرمایهداری لبنان بودند، به برجهای دیدهبانی تکتیراندازها تبدیل شدند. عبور از خط سبز، مساوی با خودکشی بود. ایستهای بازرسی در دو سوی این خط، هویت افراد را تنها از روی دین درجشده در شناسنامههایشان قضاوت میکردند و پدیده شوم «قتل بر اساس کارت شناسایی» (القتل علی الهویه) به رویهی روزمرهی شهری تبدیل شد که پیش از آن، نماد رواداری خاورمیانه خوانده میشد.
تهاجم ۱۹۸۲؛ در هم شکستن نظم کهن
تابستان سال ۱۹۸۲ برای تاریخ لبنان صرفا یک فصل جنگی دیگر به حساب نمیآمد. عبور تانکهای مرکاوا از مرزهای جنوبی و پیشروی تا قلب بیروت، نقطهی پایانی بر تمامی معادلاتی بود که از سال ۱۹۷۵ شکل گرفته بود. این تهاجم، که تحت عنوان عملیات «صلح برای الجلیل» آغاز شد، با هدف صریح نابودی زیرساختهای سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) و استقرار یک نظم مسیحی همسو با تلآویو طراحی گشته بود. محاصرهی طولانیمدت بیروت غربی و بمبارانهای بیوقفهی هوایی، فراتر از یک پیروزی نظامی، منجر به فروپاشی فیزیکی و روانی ائتلافی شد که کمال جنبلاط سالها برای انسجام آن کوشیده بود.
خروج تحقیرآمیز یاسر عرفات و هزاران چریک فلسطینی از بندر بیروت به مقصد تونس، خلئی بزرگ در موازنهی قدرت ایجاد کرد. این رخداد، «جنبش ملی لبنان» را که ستون فقرات خود را در پیوند با قدرت نظامی فلسطینیها تعریف کرده بود، در وضعیت احتضار قرار داد. با حذف متغیر فلسطینی، گروههای چپگرا و احزاب سکولار ناگهان خود را در برابر واقعیتی عریان یافتند: رویاهای ناسیونالیسم عربی و شعارهای ضدامپریالیستی دههی هفتاد، در برابر قدرت پولادین اسرائیل و بیتفاوتی پایتختهای عربی، به شدت رنگ باخته بود. روی جریجیری در تحلیل خود از سدهی نخست لبنان، این مقطع را زمان غلبهی کامل «منطق قدرت» بر «منطق هویت ملی» توصیف میکند؛ جایی که لبنان به طور کامل به تختهسیاهی برای تسویهحسابهای منطقهای تبدیل گشت.
بحران معنا و افول جریانات چپ در میان شیعیان
یکی از کلیدیترین تحولات جامعهشناختی این دوران، که رولا و مالک عبیسعب در پژوهش عمیق خود بر آن تأکید میورزند، دگردیسی تدریجی، اما ریشهدار در بدنهی اجتماعی شیعیان لبنان است. شیعیان که تا پیش از جنگ، «پرولتاریای لبنان» محسوب میشدند و اکثریت بدنهی حزب کمونیست و سازمانهای چپگرا را تشکیل میدادند، پس از ۱۹۸۲ دچار سرخوردگی عمیقی از ایدئولوژیهای سکولار گشتند. احزاب چپ که مدعی رهایی خلق و تغییر ساختار طبقاتی بودند، در لحظهی تهاجم خارجی و بحرانهای وجودی، ناتوانی خود را در محافظت از تودههای محروم نشان دادند.
این شکست ساختاری، فضایی را برای بازگشت به «هویت مذهبی» به عنوان تنها پناهگاه باقیمانده فراهم آورد. شیعیان جنوب و حاشیهنشینان بیروت، که دههها تحت تأثیر مدرنیسم و کمونیسم بودند، اکنون به دنبال زبانی میگشتند که همزمان هم به رنجهای طبقاتی آنها پاسخ دهد و هم معنایی متعالی برای ایستادگی در برابر اشغالگری فراهم سازد. در این مقطع، الهیات سیاسی منبعث از انقلاب ایران، پاسخی منسجم به این نیاز تاریخی ارائه داد. نفوذ ایدئولوژیک جریانهای مذهبی نوین، آرامآرام جایگزین مانیفستهای مارکسیستی شد و مساجد و مراکز مذهبی جای کلوبهای حزبی را گرفتند.
تولد حزبالله؛ فرقه، سازماندهی و مقاومت
ظهور حزبالله در اوایل دههی هشتاد، برآیند تلاقی سه عنصر حیاتی بود: خشم انباشتهی شیعیان از اشغالگری اسرائیل، خلأ ناشی از فروپاشی جریانات چپ، و حمایتهای لجستیک و معنوی جمهوری اسلامی ایران. این جریان نوین، برخلاف گروههای سنتی شیعه مانند «جنبش امل» که بیشتر بر مطالبات پارلمانی و اصلاحات درونساختاری تأکید داشت، رویکردی رادیکال و فرامرزی را برگزید.
حزبالله با استفاده از تجربیات مربیان نظامی ایران در درهی بقاع، ساختاری به شدت منضبط و مخفی ایجاد کرد که هدف نخستین آن، ضربه زدن به نیروهای چندملیتی و ارتش اسرائیل بود. بمبگذاریهای سال ۱۹۸۳ علیه پایگاههای تفنگداران دریایی آمریکا و چتربازان فرانسوی در بیروت، اعلام حضور رسمی این نیروی نوین در معادلات قدرت بود. این سازمان موفق شد بر خلاف ساختارهای چریکهای سنتی، ترکیبی از «انضباط نظامی مدرن» و «ایمان مذهبی عمیق» را به نمایش بگذارد که در آن، مرگ نه یک فاجعه، بلکه پاداشی الهی تلقی میشد.
در این بخش از تاریخ، شاهد یک «جایگزینی زبانی» شگفتانگیز هستیم. رولا و مالک عبیسعب با دقت فراوان تشریح میکنند که چگونه حزبالله موفق شد مفاهیم انقلابی چپ را در قالبهای مذهبی بازسازی کند. این فرآیند، نه یک تغییر ساده در واژگان، بلکه یک دگردیسی بنیادین در جهانبینی تودهها بود:
واژهی «مستضعفین» جایگزین «طبقهی کارگر» شد. در حالی که طبقه مفهومی مادی و اقتصادی بود، مستضعف باری اخلاقی و قرآنی داشت که مبارزه را از سطح نزاع صنفی به سطح نبرد خیر و شر ارتقا میداد.
شهادت به جای کشتهی راه خلق نشست. در ادبیات چپ، فرد در راه پیشرفت تاریخ قربانی میشد، اما در الهیات مقاومت، «شهید» به مقامی ملکوتی دست مییافت که حضورش پس از مرگ نیز الهامبخش جامعه باقی میماند. این نگاه، ترس از مرگ را که مانع اصلی در نبردهای نامتقارن بود، به کلی از میان برد.
علاوه بر اینها، حزبالله وعدهی توزیع ثروت را در چارچوب «تکلیف شرعی» و «حمایت از محرومان» تعریف کرد. این امر باعث شد تا شیعیان، بهبود وضعیت معیشتی خود را نه محصول مبارزات صنفی، بلکه برآمده از کرامت مذهبی و وفاداری به سازمان مقاومت ببینند.
این بازتعریف مفاهیم به حزبالله اجازه داد تا به سرعت لایههای زیرین جامعه را که پیشتر توسط کمونیستها سازماندهی شده بودند، جذب کرده و آنها را در ساختاری منسجم برای نبردی طولانی آماده سازد.
لبنان در اسارت قدرتهای منطقهای

در حالی که جنوب لبنان صحنهی نبردهای چریکی علیه اسرائیل بود، بقیهی مناطق کشور در بنبست جنگهای فرسایشی میانطایفهای غرق گشته بود. سوریه به رهبری حافظ اسد، که از سال ۱۹۷۶ حضور نظامی خود را در لبنان تثبیت کرده بود، به عنوان بازیگر اصلی مدیریت بحران شناخته میشد. دمشق با سیاستی ماکیاولیستی، از هر جریانی که در جهت تضعیف رقبای منطقهایاش (به ویژه اسرائیل و یاسر عرفات) عمل میکرد، حمایت مینمود.
روی جریجیری تأکید میکند که سوریه توانست با برقراری توازن وحشت میان گروههای مسلح، خود را به عنوان تنها داور نهایی منازعات معرفی کند. ترورهای سیاسی گسترده، از جمله ترور کمال جنبلاط و بعدها بشیر جمیل (رئیسجمهور منتخب مارونیها)، فضای سیاسی را به شدت محدود ساخت. لبنان در اواخر دههی هشتاد، به کشوری تبدیل شده بود که در آن حاکمیت ملی به کلی از میان رفته و جایش را به «قیمومت غیررسمی» سوریه داده بود؛ وضعیتی که با پایان جنگ نیز برای سالها ادامه یافت.
پیمان طائف و میراث ماندگار گسست
سرانجام در سال ۱۹۸۹، نمایندگان بازمانده از پارلمان لبنان در شهر طائف عربستان سعودی گرد هم آمدند تا به این خونریزی پانزدهساله پایان دهند. پیمان طائف، اگرچه موفق شد صدای مسلسلها را خاموش کند، اما گسلهای بنیادین جامعه را درمان ننمود. این پیمان، سهمیهبندی مذهبی را در ساختار قدرت تثبیت کرد و تنها نسبت قدرت را میان مسیحیان و مسلمانان متوازنتر ساخت (نسبت ۵۰-۵۰ در پارلمان).
در واقع، طائف به جای ساختن یک «دولت شهروند-محور»، لبنان را به کنفدراسیونی از طوایف تبدیل کرد که در آن هر طایفه، قلمرو و منافع خاص خود را حراست میکرد. تنها استثنای بزرگ در این پیمان، اجازه به حزبالله برای حفظ سلاح خود تحت عنوان «مقاومت علیه اشغالگری در جنوب» بود. این امر، واقعیتی دوگانه را در لبنان پس از جنگ ایجاد کرد: دولتی ضعیف که توان اعمال حاکمیت بر کل قلمرو را نداشت، و سازمانی قدرتمند که همزمان هم در دولت حضور داشت و هم ارتشی مستقل را فرماندهی میکرد.
لبنان در آینهی تاریخ
بررسی دقیق تحولات دههی هشتاد، نشان میدهد که جنگ داخلی لبنان تنها یک نزاع داخلی نبود، بلکه فرآیند بازتعریف کامل یک ملت در دل آشوبهای خاورمیانه به شمار میرفت. انتقال قدرت از جریانات سکولار و چپگرا به جریانات مذهبی، تغییری گذرا نبود، بلکه محصول شکست ساختاری مدرنیسم لبنانی در تأمین امنیت و هویت برای پیرامون محروم بود.
امروز، میراث آن سالها همچنان در کوچههای بیروت و کوهستانهای جنوب زنده است. لبنان کشوری است که صلح را به جای یک تفاهم ملی، بر پایهی «توزیع دقیق غنائم» و «موازنهی وحشت» بنا کرده است. این امر تا امروز هم بر سرنوشت این کشور، و دولت ورشکستهی آن، سنگینی میکند.




